زمستان بود و بی تابی ، دلم جایی فدایی شد


نفس در سینه خشکش زد، دلم با تو هوایی شد


نگاهت نور خورشیدی ، که چشمان مرا می زد


نشستم بر سر راهت ، هوس با تو خدایی شد


به تیر تیز مژگانت ، دلم صدبار می لرزید


به دستانت که لب دادم ، شروعی سینمایی شد


درون خانه ای خلوت ، به کام شربتی گیرا


نشستم رو به چشمانت ، نگاهت ماورایی شد .


.
ز رقص بیت هایی شاد ، به بزم شعر و بی خوابی
سرودم در دلم وزنی که عشقش ناخدایی شد
خیابان ها خبر دارند ، چه بی اندازه خالی شد
تمام لحظه های خوش به قلبم مومیایی شد