ای کاش زبان نگاهم را می دانستی

    و با این همه سکوت

مرا به خاموشی متهم نمی کردی

    کاش می دانستی من همیشه

با زبان چشمانم با تو سخن می گویم

    چشمانی که از ندیدنت

سیل ها دارند برای جاری ساختن

    سخن ها دارند برای گفتن

غزل ها دارند برای از تو سرودن و

    عشق ها دارند برای از تو فریاد کردن

کاش می دانستی که من تو را

    دوست دارم

کاش می دانستی....


عشق تو خنجر زد جگرم را

                      هجر تو شكسته كمرم را

اي باغ خوش مرغ دل من

                    عشق تو زده بال و پرم را

بگرفته هواي تو زجانم

                     عقل و دم و آه و هنرم را

اكنون به غم عشق تو اي دوست

                    آتش زده عشقت جگرم را

من در انتظار عزیزترین بهونه  زندگیم هستم

 یکی در مرگِ شقایق
یکی در فصل ِ خزان
و هر بار تو به من زندگانی بخشیدی!
تو مهربانانه به من عاطفه بخشیدی!
تو به من گفتی بمان
و من ماندم!

شعر یه دوست (ملودی)

در انتظار كسي هستم كه طلوع عشق را به قلب من هديه مي دهد

 

در انتظار كسي هستم كه با زيبايي كلامش مرا در عشقش غرق مي كند

 

در انتظار كسي هستم كه تنم آغوشش را مي طلبد

 

در انتظار كسي هستم كه دستانم دستان پر مهرش را مي طلبد

 

در انتظار كسي هستم كه سرم شانه هايش را آرزو دارد

 

در انتظار كسي هستم كه گوشهايم شنيدن صدايش را حسرت مي كشد

 

در  انتظار كسي هستم كه تنهايي اش ، تنهايي من است

 

در انتظار كسي هستم كه قلبم براي داشتنش عمري صبر مي كند

 

من در انتظار عزیزترین بهونه  زندگیم هستم

شعری از یک دوست عاشق (ملودی)

                 دور بودن را تصویر ثانیه ها نمیسازند  دور بودن  را قلبها تعیین 

میکنند  آری من کاملا به تو  نزدیکم  نزدیکتر از هر وقت دیگر  

احساست میکنم   هر لحظه بیشتر  ..... چون میدانم دوستت دارم

وتو هم اینچنین زیبایی         

                                                                  

يكي را دوست ولي افسوس :

يكي را دوست ولي افسوس او هرگز نميداندنگاهش مي كنم شايد بخواند

از نگاه من كه اورا دوست مي دارم. به برگ گل نوشتم من كه اورا دوست

مي دارم ولي افسوس كه او گل را به زلف كودكي آويخت تا او رابخنداند

 شب بود،

           شمع بود،

                   من بودم وغم.....

                                    شب رفت،

                                                 شمع سوخت،

                                                                                 من موندم وغم.....

درد من عاشقیست !!!!!!

درد من عاشقیست !!!!!!

درد من عاشقیست ، احساسم در این روزها دلتنگیست !

دردی در سینه ام دارم که تنها قلبم میداند !

احساسی در قلبم دارم که تنها خدا میداند !

این روزها دلم بدجورهوایت را کرده است،دلم برایت تنگ شده است!

خیلی برام عزیزی عزیزم ، تا تو را دارم ،

هیچ غمی جز غم دوری ات در دل ندارم !

کاش در کنارم بودی ، کاش بودی تا دیگر هیچ غمی دردل نداشتم !

نیاز من در کنار تو بودن است ، آرزوی من همیشه با تو بودن است !

خسته نمی شوم از دلتنگی اما شاید لحظه ای تنها دلشکسته شوم !

می سازم با این لحظه های دور از تو بودن و میگذرانم 

این لحظه های نفسگیر را !

از من خواسته بودی هیچگاه اشک نریزم ،

راستش را بخواهی اینک چشمانم پر از اشک است !

چشم مثل قلبم صبور نیست ! زود می شکند

و زود دلش هوای دیدن تو را میکند !

درد من ، درد تو است ، درد ما در عشق است !

با درد عشق سوختم ، با لحظه های دلتنگی ساختم ،

عاشق ماندم و عاشقانه با یادت زندگی میکنم !

در لحظه های دلتنگی در گوشه ای مینشینم و به تو می اندیشم ...

دلم بد جوری بهانه میگیرد ، تو مال منی اما در کنارم نیستی !

درد من عاشقیست ، دردی که دوای آن فقط تویی !

بیا و با حضورت در کنارم مرا درمان کن !

در این لحظه هایی که در کنارم نیستی دلم تنها تو را میخواهد !

تنها تو می توانی درد دلم را درمان کنی !

زندگی یعنی ...

 

 

...............................................

زندگی یعنی ...


زندگي يک آرزوي دور نيست؛

زندگي يک جست و جوي کور نيست


زيستن در پيله پروانه چيست؟


زندگي کن ؛ زندگي افسانه نيست


گوش کن ! دريا صدايت ميزند؛


هرچه ناپيدا صدايت ميزند


جنگل خاموش ميداند تو را؛


با صدايي سبز ميخواند تو را


زير باران آتشي در جان توست؛


قمري تنها پي دستان توست


پيله پروانه از دنيا جداست؛


زندگي يک مقصد بي انتهاست


هيچ جايي انتهاي راه نيست؛


اين تمامش ماجراي زندگيست...

...............................................